تبليغاتX
زیبایی خود را از ما بخواهید

زیبایی خود را از ما بخواهید

چهره دلپسند

سلام ویژه

دوست دارتون ایدین

 

 

[IMG]http://i3.tinypic.com/168u434.gif[/IMG] 

 

[IMG]http://i5.tinypic.com/16094e9.jpg[/IMG]
احساس من غنچه اي است شايد
نشکفته در باغ وجود
نشسته در انتظار صبح
باشد که با نوازش نسيم گونه ات
حضور را باور کند
بشکفدوبازعطر عشق را
در فضاي سرد فاصله
ببراکند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  | 

بوسه

[IMG]http://i3.tinypic.com/160acdu.jpg[/IMG]

 منو نو كن به يه بوسه
برسونم به ستاره
اسمم وبپاش تو آينه
بذار بشكفم دوباره
شب و برگردون به اول
زير موسيقي بارون
واسه دوره كردن عشق
لحظه رو غزل بپوشون
ساعت ساعت سبزعاشقانست
ساعت سرخ يه ترانست
با تو جهان شعري به شكوه رقص يه پروانست
بده شعري به نسيم و گل سرخي به كبوتر
معجزه كن اي معجزه گر
دست بكش رو خواب ابرا
ماه و مهمون كن به بستر
معجزه كن اي معجزه گر
از جشن رنگين ماهي ها
يه قطره دريا به من بده
از خواب ترد قناري ها
يه شاخه رويا به من بده
از كهكشون افسانه يك رنگين كمون جا به من بده
از آب و مهتاب و خاطره يه لحظه فردا به من بده
ساعت ساعت سبز عاشقانست
ساعت سرخ يه ترانست
با تو جهان شعري به شكوه رقص يه پروانست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  | 

ارزو

[IMG]http://i5.tinypic.com/14w3s0g.jpg[/IMG]

ـ بي شك ، بي تو خواهد ماند ـ در هواي آرزوي تو را داشتن .

كسي را كه تو مي خواهي

ـ بي شك رهايت خواهد كرد ـ در فضايي ، غمناك ، غمناك ، غمناك

هيچ كس را ، هيچ كس را ديگر نمي خواهم .

نه دوست داشتنت را و نه . . .

دوستت داشتن را .

چون هميشه تنها خواهم ماند .

از هميشه تنهاتر ..

غروب خواهد شد و در قلبم ، آرزويي فرو خواهد ريخت .

بي چشم هاي تو ، اينجا چيزي كم دارد ،

مثل آسمان بي خورشيد ، بي ستاره ، بي ابر .

كسي اگر بپرسد ؛

پاسخم فرار خواهد بود

گريز از همه ي سؤال هاي بي جواب

گريز از همه ي لحظه هاي زندگي و . . .

گريز از تو . . .

گريز از نگاه تو . . .

گريز از دست هاي سرد تو .

ـ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  | 

لحظه مرگ

[IMG]http://i4.tinypic.com/160acso.jpg[/IMG]

وقتي لحظه مرگم فرا خواهد رسيد

وقتيكه دگر دست از دنيا خواهم كشيد

وقتي كه دگر روي ماهت را نخواهم ديد

وقتي كه دگر ديده از جهان فرو خواهم بست

تو مرا غسل وكفن كن

تو مرا ارام در خاك كن

تو برايم بي صدا اشك ريز

هنگام امدن بر روي مزارم بياور برايم شاخه گل عشق را

هنگام رفتن ببوس بالين خاك را

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  | 

کودکی

[IMG]http://i4.tinypic.com/160ag6s.jpg[/IMG]

 

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم

و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند
.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و

هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم

. ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،

نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،

همه چیز را فراموش می کردم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  | 

[IMG]http://i3.tinypic.com/160bkn6.jpg[/IMG]

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  | 

[IMG]http://i5.tinypic.com/1678pa9.jpg[/IMG]

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  | 

[IMG]http://i5.tinypic.com/14nctjm.gif[/IMG][IMG]http://i5.tinypic.com/14nct8o.gif[/IMG][IMG]http://i5.tinypic.com/14ncsnt.gif[/IMG]

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  | 

دلواپسي

[IMG]http://i6.tinypic.com/14ncqjs.jpg[/IMG]

روزي كه مي رفتي اشك من چه غريبانه برشيارگونه هايم جاري بود.گل سرخ من ،بامن حرف بزن.بامن ازكوچه هاي پيچ درپيچ وديوارهاي ترك خورده اين شهرخزان زده بگو.
بامن ازگلدانهاي پريده وياسهاي خشكيده بگو.بامن ازخاطره هابگوكه تن بي خاطره مرده است.
بامن ازگذر زمان بگوكه چون بادي مي گذردوخرمن گذرهاي اسياب شده اش را بر سر من مي ريزدوزلفهاي سياهم را سفيدپوش مي كندورنگ پيري را برگونه هايم به ارمغان مي آوردوچروكي را به صورتم هديه مي كند.
ازآن روز كه پا به عرصه جهان گذاشتم ،هرروزبالطف آن كه مرابه اين كره خاكي آورد،چشم باز كردم وهرشب تاريكيها رابا اميد به اوبه روز روشتنري سپري كردم.
دراين گذر روز وشب ،يك روز درآسمان آبي قلبم تابش گرماي خورشيد عشق رااحساس كردم.اماهمه چيزتمام شد.شايد براي هميشه هنوز.هنوزهيچ تچيز را باور ندارم .
شايد ديگرهيچ گاه نتوانم خبررسان قاصدكهايت باشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  | 

انتظار

[IMG]http://i3.tinypic.com/167ntk3.jpg[/IMG]

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  | 

گذر عمر

[IMG]http://i6.tinypic.com/14ncp5z.gif[/IMG]

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  | 

ایستگاه استجابت دعا

[IMG]http://i5.tinypic.com/14ncmd1.jpg[/IMG]
 

یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  | 

مسافر

 

توی جاده محبت من يه عابرم هميشه
يه مسافرم كه با تو راه من تموم نميشه
توی جاده محبت پره سبزه پره ميخك
می دونم هستی هميشه كنار اين قلب كوچك
جايی كه عبوراز اونجا سخت ميشه با دل تنها

[IMG]http://i5.tinypic.com/14n3itg.jpg[/IMG]

 

كوله بارمون توی راه غزلهای عاشقونه
توی اين راه جون ميدم من به پای تو بی بهونه
بيا تا اين جاده بر پاست من و تو باشيم مسافر
دستمون به آسمون كه برسه از راه يه عابر
تا كه راه رو بشناسه بگذر بی خطر از اين راه
برسه به قلب يارش بفشونه نور به اون ماه
ازخدا ميخوام كه جاده تا ابد پاينده باشه
سبزی جاده نشونه عشقای آينده باشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  | 

قصه دل

[IMG]http://i5.tinypic.com/14n3ih2.jpg[/IMG]
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط فرهاد افراسیابی  |